فصلی برای کوچ پرستوها

ساخت وبلاگ
فصلی برای کوچ پرستوها

آدمیان را همواره سودای سفر در زمان بوده است؛ سفر به گذشته ها و نیامده ها. شاید اما کمتر اندیشیده ایم که ما در یک قطار، همسفر گذشتگان و آیندگان هستیم؛ کودکانی که متعلق به دهه ای بعد هستند و پیرانی که به دهه های قبل تعلق دارند و ما که به آنها تعلق خاطر داریم. ما سفر در سفینه ی خاکی را از یک جا آغاز نکردیم؛ در یک جا هم به پایان نمی بریم؛ اما همسفریم. در یک کوپه. در یک قطار.

مخاطبم نسل دهه ی شصت و حومه هست. مایی که مادربزرگان و پدر بزرگانی اگر داریم، در سالمندی اند و یا تنها تکه سنگی و خاطراتی از آنها برایمان مانده است. و اندک اندک و به رغم ناباوری و دلخوشی ما، گرد پیری بر سر پدران و مادرمان هم نشستن می گیرد و کم کم تارهای سفید را در میان موهای سیاه خودمان هم می بینیم...

پاییز آدم را به یاد این ماجرا می اندازد؛ درختانی و گیاهانی که با هم همسفر بودند. با هم به خواب می روند و بی هم از خواب بیدار می شوند. پاییز، فصل کوچیدن پرستوها، گیاهان، درختان و آدمیان است؛ و آدم مگر جز در پاییز می میرد؟ حالا یا پاییز طبیعت، یا پاییز عمر و یا هر دو با هم.

ریشه های سترگ و بزرگ ما که ریشه در زمان و زمین کهن دارند، اندک اندک دل از خاک بر می گیرند و تن به خاک وامی نهند. کوچ بی بازگشت از کوچه باغ های زندگی شروع شده است. اندک اندک در جدال زندگی و مرگ، پیرانمان با گیسوی سپید به نشانه ی تسلیم- پرچم زندگی را بر زمین می گذارند. می شود. شیشه ی عمر می شکند و چهارچوب ها در هم میریزد؛ تنها عکسی پشت شیشه ای در چهارچوب قاب عکس باقی می ماند. اینها فال بد زدن نیست؛ حقایقیست که می شود به چشم انکار نگریست و زمانی بعد در تلخی شان به تلخی گریست. پاییز فصلی برای سر زدن به مسافران زمان- پدربزرگان و مادربزرگان- است؛ کسی نمی داند بعد از این تونل سرد و زرد و تاریک، کدامیک از مسافران هنوز بیدارند...

  با مهر می رسی؛ اما نگفته ای. در پشت مهرماه خود آذر نهفته ای. پاییز! با برگ های سبز چه کردی...



 

«یک» شنبه ی غم انگیز!...
ما را در سایت «یک» شنبه ی غم انگیز! دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 14:27